تاريخ : شنبه 2 آبان 1394برچسب:, | 17:20 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

چه تلخ سرد مي شود نگاه خسته ام در استكان تنهايي....وقتي غريبه ام در اغوش شعر هايت...

پاييز هر ساله چه زود ترك ميكند بستر اين شهر....اماسنگيني خزان دستهايت بر دوش اين خانه....ابدي

كرده پاييزدرختان حياط را.....

سخت سكنجه ميدهد اين غروب تنهايي...وقتي سكوت پاره ميكند حجاب خاطراتت را.....

احاطه ام كرده بي حوصلگي در پوستيني زرد....و من مدام در جدال با جير جير كهنه افكارم...

كوچه كوچه اين شهر را هم كه ازين ببندند به سرخ وسبز تو نباشي

هيچ ديواري از تن به در نمي كند رخت و عزا را...

شمع دلم  چاره اي ندارد جز سوختن....حتي اگر جاي پروانه پيله اي باشي

...سوخته بي نويد پرواز....

 


برچسب‌ها: ادامه مطلب